الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

25

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

قَد أَيِسَ مِن عِبادَتِه ، إِنَّكَ تَسمَعُ ما أَسمَعُ ، وَ تَرى ما أَرى ، إِلّا أَنَّكَ لَستَ بِنَبِيٍّ ، وَ لكِنَّكَ وَزيرٌ ، وَ إِنَّكَ لَعَلى خَيرٍ . پس با اين سوابق و با اين اتّصال به پيغمبر بزرگ خدا و آشنايى با نور وحى ، عجيب نيست اگر على عليه السلام الهيّات قرآن را چنان بازگو و تفسير كند كه از هيچ‌يك از صحابه ، آن شرح و تفسير و بسط و توضيح شنيده نشده باشد ، و عجيب نيست اگر در الهيّات داراى مرتبه‌اى باشد كه ما فوق آن براى بشر متصوّر نيست ، و هر كس به هر مقام از خداشناسى برسد ، بالاتر از آنچه على عليه السلام او را شناخته و توصيف كرده است ، نخواهد بود ؛ تا آنجا كه مىگوييم فراسوى مرتبه‌اى كه على عليه السلام داشت و خدايش را مىستود و مىخواند و مىشناساند ، در خداشناسى نيست . فلاسفهء الهى هرچه پيرامون وجود خدا و صفات او بگويند و گفته باشند ، كلامى قاطع‌تر از كلمات على عليه السلام نخواهند گفت و خدا را برتر و منزّه‌تر از شناخت حضرتش نخواهند شناخت . هر كلام و شعر و نثر و نيايش و ستايشى در خداشناسى كه از قرآن و كلمات على عليه السلام الهام بگيرد و با آنها هماهنگ باشد ، دلچسب و دلپسند مىشود ؛ چون همان عرفان فطرى است كه بشر در اعماق وجود و نهان هستىاش احساس مىكند كه خدا همان است و غير از آن نيست . اينجا مقامى است كه هرچه بشر جلوتر برود ، بر تحيّرش افزوده مىشود و بيشتر به عجز و ناتوانى و فقر و نياز خود آگاه مىگردد ، و هر قدر به فقر امكانى و نواقص ذاتى ممكنات واقف شود ، به بىنيازى و به علم و قدرت ذات بارى آشناتر مىگردد و على عليه السلام آن‌قدر كه ممكن بوده در اين ميدان پيش رفته است . اگر كسى بخواهد على عليه السلام را بشناسد ، از همين بيانات اعجازآميز در